ایران زمین
مهدی ربیعی[1]
سرزمین ایران، طوماری پیچیده از خاطرات جمعی و زنجیرهای از تبادلات تمدنی است که نه تنها گذرگاه فاتحان و کاروانها، بلکه گذرگاه ایدهها، اسطورهها و نظامهای معنابخش بوده است. فهم امروزِ ایران بدون درک این فرآیند چندلایه ممکن نیست؛ هر لایهای اثری از خود بر جای گذاشته و با لایه پس از خود درآمیخته است.
از ایلام تا ساسانی: تمدن ایلامی با مراکز مذهبی قدرتمندش، نخستین نشانههای یک سازمان دینی پیچیده در این فلات را نشان میدهد. پس از آن، مادها مفهوم حکومت مرکزی ایرانی را بنیان نهادند. امپراتوری هخامنشی این مفهوم را به اوج رساند و با سیاستهای مبتکرانهای مانند احترام به ادیان و قوانین ملل تابعه (مانند منشور کوروش)، الگویی از حکمرانی مبتنی بر کثرت در وحدت ارائه کرد. این الگو در دوره اشکانی با تأکید بر فدرالیسم فرهنگی و تساهل مذهبی ادامه یافت.
میان دوره هخامنشی و اشکانی، ساختار یونانی-سلوکی قرار گرفت که با وجود همنوایی ظاهری با قالب ایرانی، از میان رفت.
سرانجام، ساسانیان با ایجاد یک دولت متمرکز و یک دستگاه دینی-فلسفی منسجم حول آیین زرتشتی، تمامی این میراث را در قالبی نظاممند گرد آوردند. جریانات فکری این عصر، مانند مانویت (با تأکید بر دوگانگی خیر و شر) و مزدکیه (با درونمایههای عدالتخواهانه اجتماعی)، نشان میدهند که این جامعه تا چه حد آماده مباحث عمیق کلامی و اجتماعی بود.
فروپاشی سیاسی ساسانیان به معنای نابودی این میراث فکری-تمدنی نبود. برعکس، این میراث به اشکال گوناگون—در اساطیر ملی (حماسه فردوسی)، در آداب و رسوم (نوروز، مهرگان)، در معماری و حتی در برخی ساختارهای اداری—به حیاتی ناخودآگاه ادامه داد و منتظر گفتوگو با میهمان تازهای به نام اسلام شد.
ورود اسلام به ایران، فرآیندی طولانی و تدریجی از تعامل، مقاومت و در نهایت، تلفیق خلاقانه بود.
حکومتهای نیمهمستقل ایرانی مانند طاهریان و صفاریان، ضمن پذیرش چارچوب کلی خلافت، بذر احیای هویت ایرانی را کاشتند. اوج این روند در عهد سامانیان بود که با حمایت بیوقفه از زبان فارسی و ترجمه آثار فلسفی و علمی، در واقع اسلام را به زبان و ذهن ایرانی ترجمه کردند. این اقدام، زمینهساز یکی از درخشانترین دورههای تمدن اسلامی شد.
در دوره سلجوقیان با تأسیس مدارس نظامیه، اسلام به یک نهاد علمی-آموزشی منظم تبدیل شد. این نهادها ضمن تدریس علوم دینی، فلسفه، ریاضیات و نجوم را نیز پرورش دادند و نشان دادند که اسلام در این سرزمین میتواند محمل رشد خردورزی باشد.
حمله مغول و حکومت ایلخانی، سختترین آزمون برای تمدن ایرانی-اسلامی بود. مغولان با پیشینه فرهنگی کاملاً متفاوت (شمنیسم، بودایی) و رویکردی ویرانگر وارد شدند. با این حال، روند جذب دوباره آغاز شد. ایلخانیان به تدریج نه تنها مسلمان شدند، بلکه به حامیان بزرگی برای هنر (نقاشی مکتب تبریز)، معماری (آرامگاه اولجایتو) و تاریخنگاری (تاریخ جهانگشای جوینی) تبدیل شدند. این نشان میدهد ساختار تمدنی ایرانی-اسلامی نه تنها مقاومت کرد، بلکه توانست مهاجمان را نیز در خود هضم و بازتعریف کند.
دوران صفوی نقطه اوج این فرآیند تلفیق است. با رسمیسازی مذهب تشیع اثناعشری، ساختار سیاسی-مذهبی ایران نه تنها یک هویت دینی جدید را برنگزید، بلکه هویت ایرانی-اسلامی را به یک «صورتبندی نمادین نهایی و متمایز» ارتقا داد. در این فرآیند، سنتزی عمیق روی داد: مفاهیم بنیادین فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، درون قالبهای شیعی بازتعریف و احیا شدند. برای نمونه، «فروهر» یا «فرّه ایزدی»—که مفهومی از نور الهی حاکم بر مشروعیت شاهان باستان بود—اکنون در قالب «نور امامت» و قداست ذاتی ائمه شیعه تجلی یافت و بدین ترتیب، پیوندی ناگسستنی میان حاکمیت، تقدس و هویت ملی برقرار شد. همچنین، جشن نوروز—این نماد زایش و پیوند با طبیعت و تاریخ—با مضامین شیعی عجین شد و به جشنی با ابعاد دینی و هویتیِ دوچندان بدل گشت.
این سنتز موفق، چنان بنیادین و ریشهدار بود که الگویی پایدار برای سلسلههای پسین ایجاد کرد. حکومتهای افشاریه، زندیه و قاجاریه، اگرچه در مشی سیاسی و قدرت مرکزی با صفویه تفاوتهایی داشتند، اما همگی در چارچوب همان الگوی تثبیتشده هویتی حرکت کردند. آنان نه تنها مشروعیت خود را در گرو حفظ و ترویج تشیع میدیدند، بلکه به عنوان حامیان و مجریان این نظام تلفیقی فرهنگی-دینی عمل نمودند. بدین ترتیب، صفویه با ایجاد این آمیزه منسجم، نه تنها یک سلسله، بلکه چارچوب هویتی مسلط بر ایران تا دوران معاصر را بنیان نهاد؛ چارچوبی که در آن اسلام شیعی به ستون فقرات هویت ملی بدل شد و فرهنگ ایرانی در ابعاد جدیدی به حیات خود ادامه داد.
در قرن بیستم، دودمان پهلوی با پروژههای نوسازی شتابزده، قصد داشت این ساختار تلفیقی را یکسره کنار بگذارد و آن را با الگوی یک دولت-ملت سکولار به سبک غربی جایگزین کند. نتیجه، یک واکنش تاریخی معکوس بود. این تهاجم بیرونی به هویت، باعث بیداری و بسیج نیروهای درون همان ساختار تلفیقی شد و به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید؛ انقلابی که شعارها و نمادهایش عمدتاً از درون همان گفتمان اسلامی-ایرانی برخاسته بود. این واقعه، به روشنی تابآوری خارقالعاده و قدرت بازتولید این ساختار را نشان داد.
از منظر روانکاوی، مواجهه با اسلام ایرانی برای گفتمان مسلط مدرنیته غربی، یک چالش هستیشناختی ایجاد میکند. این ساختار تمدنی نه تنها ادعای ارائه یک نظام معنایی رقیب را دارد، بلکه از سه ویژگی اضطرابزا برخوردار است:
- عمق تاریخی غیرقابل انکار: برخلاف پدیدههای ایدئولوژیک نوپا، اسلام ایرانی ریشه در تمدنی چندلایه دارد که از ایلام و هخامنشی تا صفوی و معاصر امتداد یافته. این پیوستار تاریخی، آن را از دایره سادهانگاری («عقبمانده» یا «بنیادگرا») خارج میکند و به آن وزن تمدنی میبخشد.
- ادعای حقیقت جایگزین: این ساختار مدعی ارائه یک کلانروایت جامع درباره انسان، جامعه، اخلاق و غایت زندگی است که مستقیماً با فردگرایی سکولار و نسبیگرایی پسامدرن در تقابل قرار میگیرد.
- خودآگاهی نمادین: اسلام ایرانی از هویت تلفیقی خود آگاه است و آن را نه ضعف، که نقطه قوت میداند. این خودآگاهی، آن را از حالت یک «ابژه منفعل» خارج کرده و به سوژهای فعال در دیالوگ/تقابل تمدنی بدل میکند.
واکنش خصمانه یا هراسآلودی که گاه در سطح جهانی مشاهده میشود، تنها یک مخالفت سیاسی نیست. این واکنش، پاسخ دفاعی یک نظام معنایی است که ناگهان با «دیگری» قدرتمندی مواجه شده که مبانی آن را به پرسش میگیرد. مقاومت در برابر اسلام ایرانی، در سطحی عمیقتر، مقاومت در برابر بازاندیشی در مبانی خود است.
جنبشهای اعتراضی معاصر در ایران، هنگامی که خواهان تغییراتی رادیکال و بنیادین هستند، اغلب مرتکب سه غفلت ساختاری میشوند که انرژی آنها را به جای ایجاد تحول، به تقویت وضع موجود معطوف میکند:
- غفلت از «نام-پدر تمدنی»: نام-پدر نماینده قانون نمادین و نظمدهنده جامعه است. در ایران، این تنها به نهادهای حکومتی محدود نمیشود، بلکه کل شبکه نمادین حافظه جمعی را در بر میگیرد: از اسطورههای شاهنامه و مفهوم «داد» تا نمادهای شیعی مانند شهادت و عدالت. نادیده گرفتن این شبکه، به معنای صحبت کردن با جامعه به زبانی بیگانه از روان جمعی آن است.
- غفلت از منطق «تابآوری توپولوژیک»: تاریخ ایران نشان داده است که ساختار تمدنی-فرهنگی این سرزمین در برابر فشارها مانند یک سطح توپولوژیک انعطافپذیر عمل میکند. این ساختار در مواجهه با ضربه تغییر شکل موضعی میدهد، نیرو را در سراسر خود پخش میکند و در نهایت شکل تازهای از خود ارائه میدهد، بی آنکه گسست بنیادینی در تداوم آن رخ دهد. شعارها و اقداماتی که قصد «شکستن» این ساختار را دارند، این منطق تاریخی را نادیده میگیرند.
- غفلت از «ماهیت گفتوگویی تحول در ایران»: تحولات موفق و پایدار در تاریخ ایران—از نهضت مشروطه با نقشآفرینی علما تا انقلاب ۱۳۵۷—همواره از مسیر بازخوانی، تأویل و تلفیق درونگفتمانی گذشتهاند. این تحولات، گذشته را نفی کل نکردهاند، بلکه زبان و نمادهای آن را از درون دگرگون ساختهاند. رویکردهای رادیکالی که خواستار نفی کامل گذشته و آغاز از «صفر» هستند، با این منطق تاریخی ناسازگارند و محکوم به حاشیهماندن یا ایجاد واکنش معکوس (تقویت همان ساختاری که قصد نفی آن را داشتند) هستند.
چشمانداز
آینده ایران در گرو یافتن زبانی جدید است که بتواند سه لایه هویتی این سرزمین را به گفتوگو بگذارد:
- با لایه اسلامی از طریق نمادها و ارزشهایش ارتباط برقرار کند.
- میراث پیش از اسلام را به رسمیت شناخته و خردورزی و عدالتخواهی آن را احیا نماید.
- دغدغههای جهان مدرن (حقوق فردی، آزادی، پیشرفت) را در قالبی ارائه دهد که برای دستگاه پیچیده فرهنگی ایران قابل هضم و معنادار باشد.
سرنوشت ایران نه در طرد یک لایه به نفع دیگری، که در آفرینش هارمونیای نو از این سه آکورد تاریخی رقم خواهد خورد. هر جنبش یا گفتمانی که این واقعیت چندصدایی را نادیده بگیرد، ناخواسته به استحکام همان ساختاری کمک میکند که قصد دگرگونی آن را دارد. هنر تاریخی ایرانیان در تلفیق و دگردیسی، کلید گشودن قفل معضلات امروزین نیز هست.
[1] . هیات علمی گروه روانشناسی، محقق بالینی در حوزه روانکاوی، زبانشناسی و فلسفه
- ۰۴/۱۱/۰۱
