تداعی آزاد

بایگانی

نا-امیدی: بخش دوم

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۲۹ ب.ظ

مهدی ربیعی[1]

آنچه در ناامیدی رخ می‌دهد، پیش از هرچیز، شکافی سهمگین در نظام نمادین فرد است. سوژه در جهانی از نمادها زندگی می‌کند، اما ناگهان با امر واقع (The Real) مواجه می‌شود با آنچه غیرقابل بازنمایی و ویرانگر است. فریاد «دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم» اعترافی است به خاموشیِ بزرگ دیگری (The big Other)؛ آن نظم نمادینی که قرار بود معنا ببخشد، اما اکنون پاسخی نمی‌دهد!

ایستادن در یک نقطه و بلعیده شدن، درجا زدن در ثبت خیالی است. سوژه در رابطه‌ای آینه‌وار با تصویری یکپارچه از خودش گیر کرده است. این تصویر خیالی، مانند سیاه‌چاله، تفاوت و حرکت را نفی می‌کند. نمونه‌اش فردی است که از پرداختن به مسائل شخصیِ تقسیم‌کننده‌ی خویش فراری است، اما مدعی انقلابی‌گری و حل مسائل اجتماعی است. اینجا یک واپس‌زنی بزرگ در کار است. او «مسئله شخصی» را که همان فقدان رئال، ترس‌ها و تمایلات متعارض درونی (سوژه تقسیم‌شده $) است به حاشیه می‌راند و در عوض، به ابژه‌ی والایش‌یافته‌ای به نام «انقلاب» یا «مسئله اجتماعی» می‌چسبد. این یک همانندسازی خیالی با تصویری قهرمانانه و یکپارچه از خود به عنوان «منجی» است، در حالی که از مواجهه با شکاف‌های درونی‌اش هراس دارد. این انکار، سوژگی او را توخالی و شکننده می‌کند!

تاریخ، ماشین سرکوب دال بزرگ، نگاه به تاریخ و افتخار به دوره‌هایی که در زمانه خود مخالفان را سرکوب کرده‌اند، نشانگر کارکرد ذاتی نظم نمادین است. هر حکومت، ایدئولوژی یا دوره تاریخی که به عنوان «بِه‌جایی» روایت می‌شود برای تثبیت خود، ناگزیر بخشی از واقعیت را طرد می‌کند. این طردشدگان، همان «مخالفان» یا عناصر غیرقابل جذب در روایت مسلط هستند. بنابراین، هیچ «بِه‌جایی» مطلق و بدون هزینه‌ای در تاریخ وجود ندارد. هر نظم نمادینی بر روی یک فقدانِ بناگذاری‌شده استوار است. افتخار صرف به یک دوره، بدون توجه به آن واقعیت سرکوب‌شده (رنجِ طردشدگان)، نوعی ساده‌سازی خیالی و زندگی در روایت یک‌سویه است. پذیرش این امر که حتی والاترین نمادها در تاریخ، بر بنیاد طردی واقع استوارند، ما را به پذیرش نقص ذاتی هر نظم نمادینی رهنمون می‌سازد!

دخترکی که مرگ پدر را نمی‌پذیرد، فقدانِ واقع را با دال متعالی «عرفان» می‌پوشاند. این والایش، پرده‌ای است بر روی خلأ. او فاعل تقسیم‌شده ($) را انکار کرده و فاعلی یکپارچه و معنوی را نمایش می‌دهد!

هیچ زبان یا نمادی نمی‌تواند این شکاف را به طور کامل پوشش دهد، زیرا میل همواره حول چیزی دست‌نیافتنی (ابژه a) می‌چرخد. در مواجهه با این خلأ، دو استراتژی خیالی متولد می‌شوند: «جن‌زدگی زنانه» که با غرق شدن افراطی در امر خاص، جسمانی و بی‌پایانِ لذت، سعی می‌کند رئال رابطه را انکار کند؛ و «روح‌گرایی مردانه»، که با فرار به عرصهٔ انتزاع، کلی‌ت و معنا، از مواجهه با شکافِ ملموس و تنانه رابطه می‌گریزد. هر دو، تلاش‌هایی واهی برای پر کردن خلأیی هستند که ذاتاً غیرقابل پُر شدن است. اما راه رهایی، نفی این شکاف نیست، بلکه به رسمیت شناختن آن در قالب نمادین است. یعنی پذیرش این که رابطه، نه اتحادی کامل، بلکه گفت‌وگویی پایدار میان دو تفاوتِ رادیکال است!

«ترس از بی‌خانوادگی» صرفاً ترس از تنهایی یا بی‌پناهی نیست؛ این ترس، عمیقاً هراس از اخراج از خودِ نظم نمادین، از دست دادن جایگاه مشخص سوژه در شبکه دال‌ها و محروم ماندن از آن چهارچوبی است که به تجربه‌های ما معنا و ساختار می‌بخشد. چنین اخراجی، فرد را در آستانه روان‌پریشی قرار می‌دهد؛ وضعیتی که در آن سوژه، به دلیل عدم درون‌سازیِ کافی قانون نمادین، مستقیماً و بی‌واسطه در معرض هجوم واقع آنچه غیرقابل بازنمایی و ویرانگر است قرار می‌گیرد. بی‌خانوادگی در این سطح، به معنای از دست دادن پناهگاه نمادینی است که از ما در برابر آشوبِ واقع محافظت می‌کند. بنابراین، حتی تنهاترین سوژه‌ها نیز برای پایداری ذهن، نیازمند حفظ پیوندی هرچند ضعیف یا بازتعریف‌شده با شکلی از تعلقِ نمادین هستند، گاه در قالب یک مکتب فکری، یک اجتماع هنری یا یک سنت معنوی، تا از سقوط به ورطه بی‌ساختاریِ روان‌پریشانه در امان بمانند.

پرسش نهایی jouissance مرگ یا desire زندگی؟

تسلیم شدن در برابر jouissance  مرگ‌بار می‌تواند همان لذت رنج در تکرار الگوهای شکست‌خورده، یا وابستگی به ایدئولوژی‌هایی باشد که امر سرکوب‌شده را کاملاً نادیده می‌گیرند.

میلی که همواره ناشی از فقدان است. این یعنی پذیرش تقسیم‌شدگی، پذیرش اینکه دیگری بزرگ ناقص است! 
واقع‌ترین امر ممکن که از تحلیل‌های سیاسی می‌گریزد این است؛ ابرقدرت‌ نمی‌تواند تنها نشانه ناخودآگاه خویش را حذف کند!  
این جمله، گره‌گاه نهایی تحلیل است، «ابرقدرت» در اینجا، می‌تواند هم سوژه فردیِ متمایل به تمامیت‌خواهی باشد (مانند انقلابیِ وامانده از خود) و هم هر ساختار قدرتی در تاریخ. «نشانه ناخودآگاه» همان ابژه objet petit a  است - آن بخش طردشده، واپس‌زده یا سرکوب‌شده‌ای که سوژه یا نظام برای شکل‌گیری به آن نیاز داشته، اما حالا وجودش را انکار می‌کند. این نشانه می‌تواند ترس‌های شخصیِ یک انقلابی، رنج مخالفانِ یک حکومت تاریخی، یا فقدانِ بنیادینِ یک ایدئولوژی باشد.    
طرد این نشانه هرگز کامل نیست. این نشانه، مانند بازگشتِ سرکوب‌شده، همواره بازمی‌گردد و نظم ظاهراً یکپارچه را از درون می‌خراشد. ناامیدیِ عمیق، دقیقاً زمانی فرا می‌رسد که فرد یا نظام، در مواجهه با این بازگشتِ اجتناب‌ناپذیر، فلج می‌شود؛ وقتی می‌بیند تمام تلاش‌ش برای حذف آن «نشانه مزاحم» بی‌ثمر بوده است.
ناامیدی وضعیتِ سوژه یا نظامی است که در برابر بازگشت امر طردشده (نشانه ناخودآگاه) فلج شده است. نجات، نه در حذف نهایی آن نشانه (که ناممکن است)، بلکه در به رسمیت شناختن آن به عنوان بخشی سازنده از هویت خود است. این یعنی پذیرش سه‌گانه نقص: نقص خود (سوژه تقسیم‌شده)، نقص دیگری، و نقص بزرگ دیگری (در تاریخ و جامعه). تنها با این پذیرش تراژیک است که desire می‌تواند، نه به عنوان نیرویی برای رسیدن به کمالی وهم‌آلود، بلکه به عنوان محرکی برای زیستن اصیل در کنار شبحِ آنچه هرگز نمی‌تواند کاملاً حذف شود، جاری گردد. حامل زندگی، کسی است که می‌داند ابرقدرت درون و برونش، همیشه با نشانه ناخودآگاهش هم‌خانه است.

 

 

[1] . هیات علمی گروه روانشناسی، محقق بالینی در حوزه روانکاوی، زبانشناسی و فلسفه

  • مهدی ربیعی