تداعی آزاد

بایگانی

ناـامیدی!

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۱۶ ق.ظ

مهدی ربیعی[1]

چه کسی است که می‌گوید: «دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم»؟
آیا این نشان‌دهنده آن است که: «دیگر نمی‌خواهم بدانم»؟! 
یا آنکه گویی دیگر چیزی برای دانستن باقی نمی‌ماند؟

در یک نقطه ایستادن و جهان را تنها از آن منظر دیدن می‌تواند سوژه را چون سیاه‌چاله‌ای در خود ببلعد !
همانند بزرگسالی که هنوز در موضع کودکی جا مانده و در برابر حمله‌ی دیگری دچار فلج زبانی است؛ یا مانند روانکاو-ی که در یگانگی خویش غرق شده و وجود آنالیزانش را انکار می‌کند!

دخترکی که مرگ پدر را نمی‌پذیرد، چنان عارفانه سخن می‌راند که کسی فقدان پدر را در او نجوید.       

ارتباط میان زن و مرد مهم‌تر از محصور شدن در یکی از آن دو قالب بی‌کران است تا مانع جن‌زدگی زنانه و روح‌گرایی مردانه شود!

حتی آن سوژه‌ی متمایزی که عمری تنهایی را می‌آزماید، اگر در ظاهر نیز به آن تن ندهد، ترس از بی‌خانوادگی در نهایت او را زمین‌گیر خواهد کرد.

نهایتاً اگر آن ناقل بیماری تسلسل پرسش‌ها را پی بگیرد، به این پرسش بنیادی می‌رسد؛
آیا می‌خواهی ناقل مرگ باشی یا حامل زندگی؟

 

[1] . هیات علمی گروه روان-شناسی ، محقق بالینی در حوزه روانکاوی، زبانشناسی و فلسفه

 

 

 

 

 

  • مهدی ربیعی