تالار تحلیل!
مهدی ربیعی[1]
در تالار آینههای شکسته روان، این گروه از رنجدیدگان سرگشته، هر یک در حلقهای از «تکرار» گرفتار آمدهاند. هسته درد آنان نه در تعارض، که در امتناع از پذیرش گسستِ ضروری است—گسستی که سوژه را به عرصه نمادین میکشاند و او را با «کمبودِ هستیشناختی» خود تنها میگذارد!
آغاز در جایی است که سوژه به «دال» محبوبش میچسبد و خود را با آن یکی میپندارد. آن هنرمند، در دال «بازیگرِ آن نقش خاص» محو شده است. این همانسازی خیالی، چنان کامل است که فاصلهای میان خود و آن دال باقی نگذاشته. رهایی از نقش، برای او به معنای سقوط از آغوش خیالیِ آن دال و مواجهه با تهیجایی است که او را از «وجود» پر کرده بود. دیگری، در دال «فرزندِ حسودِ مادر» یا «فرزندِ وفادار» چنان مستحیل شده که هر حرکتی به سوی سوژگی مستقل، خیانت به بازنمایی خیالیِ خود در چشم دیگریِ اولیه تلقی میشود. اینان در ثبت خیالی گیر کردهاند و از عبور به ثبت نمادین—جایی که هویت سیال و چندپاره است—امتناع میورزند!
در این میانه، بدن، قلمروی «واقع» میگردد. جایی که آنچه در نمادین بیانناشدنی است، خود را با خشونتی پیشا-زبانی ظاهر میسازد. رودهای که از کار میایستد، تنها یک علامت پزشکی نیست؛ ضربهای از «واقع» است که از حصار نمادین گذر کرده و در تن جا خوش میکند. این بدنِ رنجور، فریادِ آن فزونبودگیِ تروماتیک (traumatic excess) است که در مدار نمادین جایگاهی نیافته و بنابراین، در قلمروی واقع به اغواگری میپردازد. رابطههایی که یا به ادغامی کامل میگرایند یا به انزوا مطلق، نشان از شکستی بنیادین دارند: شکست در پذیرش فقدانِ ساختاری در دل دیگری. سوژه یا میپندارد دیگری میتواند این فقدان را پر کند (تسلیم)، یا اینکه اصلاً از او میگریزد (اجتناب). هر دو، انکارِ این حقیقت است که دیگری نیز ناقص است!
اما در برخی، دفاع به اوج خود میرسد: سازهای هذیانی برپا میشود تا «واقع» مهار شود. در مواجهه با اضطرابی که از تهیجای نمادین میجوشد—احساس خیانت، بیعدالتی مطلق، یا تهدیدی نامشخص—سوژه به بازآرایی جهان دست میزند. داستان هولناکِ «سازه کالباس از گوشت انسان»، بیش از هر چیز، فرافکنی آشوب درونی به بیرون است. این روایت، یک سنتزِ خیالی ارائه میدهد که اضطرابِ پراکنده را متمرکز و قابل مهار مینماید. در این سازه هذیانی، دیگریِ بزرگ (Other) به چهرهای تمامقدر و شرارتبار تبدیل میشود. این، تلاشی نومیدانه برای ایجاد ثبات در نمادینِ از هم گسیخته است. داشتن یک دشمن کاملالشّر، از مواجهه با این حقیقت هولناک آسانتر است که دیگریِ بزرگ ناقص است، نظم نمادین ناتمام است و «واقع» همواره در حال درز کردن به درون آن است!
و در ژرفای این همه، هراس نهایی، هراس از ورود به موقعیت «پدر» است. برای درمانجویی که از پدر شدن میترسد، این ترس، ترس از بهدستگیری آن اقتدار نمادین است. پذیرش این اقتدار، به معنای انحلال خیالِ کودکانهای است که در آن، او «فقدان» ندارد و مادر (یا دیگری اولیه) همهچیز است. پدر شدن، یعنی پذیرش نقش عاملیت نمادین و مسئولیت در قبال قانونی که خود نیز تابع آن است. این، به معنای رها کردن موقعیت راحتِ «ابژه میل مادر» و تبدیل شدن به سوژهای که میل خود را در فقدان مییابد است. او ترجیح میدهد در دال «کودک» بماند، چرا که در آن نقش، میتواند فقدان خود را به دیگری نسبت دهد و از بار سنگین سوژگی شانه خالی کند!
رهایی، اما در پذیرش این پارادوکس نهفته است: سوژه تنها زمانی آزاد میشود که بپذیرد هیچ دال والایی نمیتواند هویت او را به طور کامل بازنمایی کند. فرآیند درمان، سفرِ بازخوانیِ میل است. سفری برای کشف اینکه سوژه به نادرست خود را با کدام دال یکی پنداشته، کدام ترس از فقدان، او را به دام خیال کشانده، و چگونه میتوان فاصلهای ژوئیسانس با ابژههای میل قدیم ایجاد کرد. این، پایان خوش قصه نیست، بلکه آغازی است بر بازیِ بیپایان با دالها، بدون آنکه تسلیم هیچ یک از آنها شد.
پایان، لحظهای است که سوژه بتواند با لبخندی تراژیک بپذیرد: «من آن دال نیستم که با آنم میشناسند. من در فاصلهای که میان دالها میلنگد، نفس میکشم»!
- ۰۴/۱۱/۱۵
