تداعی آزاد

بایگانی

قلم و آیینه‌های من!

سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۱۸ ق.ظ

مهدی ربیعی[1]

چگونه می‌توان به قلم خویش تکیه کرد؟ این پرسشی است که شب‌ها با من می‌ماند، وقتی نگرانی‌ها می‌آیند: جنگ، تنهایی، پیری، ترس از دست دادن جایگاه... اما اینها فقط نقاب‌هایی هستند بر چهرۀ حقیقتی دیگر.

فردوسی می‌گوید انسان خط و نوشتن را از دیوها آموخت. پرسش این است: از ارتباط با آنها یا از کنترل آنها؟ شاید هر دو. شاید ما برای نوشتن، ناگزیریم با دیوهای درون خود ارتباط برقرار کنیم، و همزمان، آنها را مهار کنیم. شاید قلم، مرز باریکی است میان این دو.

اگر حیوان‌آزاری یا آدم‌خواری یا حتی آدم‌کشی را در خویش نیابیم، خدایی از جنس آنها برای خویش خواهیم ساخت. خدایی که یا مورد عشق است یا مورد نفرت. چون تحمل پوچی، از تحمل دیوها سخت‌تر است.

دختر خاموش من، خدایی ساخته از جنس سکوت. خدایی که هرگز پاسخ نمی‌دهد، اما بودنش لازم است. او از خانواده‌ای می‌آید که در خموشی فرو رفته‌اند، و هنوز در ساحل ایستاده، چشم به افق دوخته، بی‌آنکه جرئت کند پا در آب بگذارد.

مرد خیال‌پرداز من، خدایی دارد از جنس خیال. در سرزمین موهوم‌اش پادشاهی می‌کند، اما در دنیای واقع، در ساده‌ترین انتخاب‌های زندگی درمانده است.

مرد نفرت‌زده من، خدایی دارد از جنس انتقام. مادرش را قدیس می‌پندارد و مادرزن را شیطان. تمام مشکلات زندگی‌اش را بر سر دیگران فرو می‌ریزد، بی‌آنکه بپرسد دشمن اصلی کیست؟ در ساحل ایستاده، اما به جای نگاه به افق، به سایه‌ها پشت سرش خیره است.

زن نقاب‌دار من، خدایی دارد از جنس مظلومیت. پر از تناقض است، هم میل به او دارم و هم از او می‌ترسم. ظاهری مظلوم دارد، چشمانی خیس و صدایی لرزان، اما در باطن چنان قدرتمند که می‌تواند نظم یک خانواده را دگرگون کند. از این قدرت می‌ترسد، چون نمی‌داند اگر نقاب را بردارد، چه کسی را خواهند دید.

و دخترک رویای من، همان که خواب دریا را دید، می‌داند که باید برود. او فهمیده که برای عبور از دریای طوفانی، باید با آنچه در اعماق است روبرو شد. او فهمیده که ماندن در ساحل، هرگز کسی را به خودش بازنمی‌گرداند.

و میترایی را می‌بینم که غرق در آداب و نظم ظاهری است تا گسست نهانی را احساس نکند. آن‌قدر در نظم فرو رفته که نام فرزندش را «سامان» نهاده، تا پوششی بر بی‌سامانی‌های خویش گردد. غافل از اینکه گسست ساسانی‌ها بسیار عمیق‌تر از آنی است که می‌پندارند.

راه دورتر اما آن است که مهاجرت کند تا موجودیت آنها را عمیقاً در فقدان آنها دریابد، یا برای نوشتن با دیگری چنان همانند شود که از خود بی‌خود گردد!

 

 

[1] . هیات علمی گروه روان-شناسی ، محقق بالینی در حوزه روانکاوی، زبانشناسی و فلسفه

  • مهدی ربیعی