درک دیگری: بخش دوم!
مهدی ربیعی[1]
یک نفر اعتراض کرد که چرا خودت در نوشتههایت حضور نداری!
دیگری پرسید چرا من در آنها حضور ندارم!
حق با آنهاست. در نوشتههای پیشین، همه بودند، جز نویسنده. گویی پشت آیینهها پنهان است. اما این غیبت، تصادفی نیست.
پزشک یا داروسازی را تصور کنید که وسواسی عجیب دارد: میترسد مبادا به بیمارانش آسیب بزند. هر بار که با بیماری روبهرو میشود، چیزی درونش میلرزد.
چرا کسی که سالهاست کارش را بلد است، چنین وسواسی پیدا میکند؟
شاید به این دلیل که هرگز به خودش اجازه نداده از بیمارانش متنفر باشد. نفرت را چنان عمیق سرکوب کرده که حالا در هیئت ترس از آسیبزدن به آنها بازگشته است.
روان، این حافظ امین، هیچ چیز را فراموش نمیکند. آنچه نام نمیبریم، نام خود را بر ما تحمیل میکند.
تا آن روز که برای درمان خویش بازمیگردد، ناگهان میگرید، اشکی از سر نفرت، از اعماق وجودش جاری میشود. در همان لحظه میفهمد: سالهاست برای دیگری از خود گذشته. آنقدر تلاش کرده بیمارانش را درک کند که خود را گم کرده است.
این گمگشتگی اما ریشه در دورهای دارد که حتی به یاد نمیآورد. روزی که کودک خود را در آیینه دید و به تصویری دل بست که یکپارچه مینمود، از همان لحظه «من» او در جای دیگری شکل گرفت. آن تصویر آیینهای، هم او بود و هم نبود. از آن پس، تمامی عمر در پی تمامیتی خواهد گشت که هرگز از آن او نبوده است.
پزشک ما در بیمارانش همان تمامیت گمشده را میجوید. آنان برایش آیینههایی هستند که وعده بازگشت به خویشتن را میدهند، غافل از اینکه این وعده، سرابی بیش نیست.
پیش از آنکه نوزاد چشم بگشاید، شبکهای از دالها گرداگردش تنیده شده است. نامش را برگزیدهاند، جایگاهش را تعیین کردهاند، انتظاراتی از او دارند.
کودکی که زخمهای پدر و مادرش را دیده، که بار غم آنان را بر دوش کشیده، که برای تسکین دردشان هر چه داشته فدا کرده، چنین کودکی بعدها درمانگر میشود، یا پزشک، یا هر حرفهای که در آن بتواند همان نقش را تکرار کند. او میخواهد بیمارانش را نجات دهد، چنان که روزی میخواست پدر و مادرش را نجات دهد. نمیداند که برخی زخمها التیام نمیپذیرند، برخی دردها فهمیدنی نیستند، برخی آدمها نجاتیافتنی نیستند.
و اینجا پرسشی بنیادین سر برمیآورد: دیگری چه میخواهد؟ کودک در برابر مادر میایستد و نمیفهمد چه چیزی در نگاهش موج میزند که به او بازنمیگردد.
درمانگر در برابر بیمارش از همین معما میرنجد. او میخواهد بداند بیمار چه میخواهد تا آن را به او بدهد، اما خواستن دیگری همیشه در هالهای از ابهام میماند. چیزی او را میخواند و میگریزد، جذبش میکند و پس میزند. آنچه میجوییم، در افقی ایستاده که هرگز بدان نمیرسیم.
پسری که از کودکی مجبور بوده مدام دیگری را درک کند، خود را با خواست دیگری هماهنگ سازد، پیش از آنکه دیگری چیزی بگوید آن را برآورده کند، چنین پسری در مسیر زنشدگی گام برمیدارد. نه زنشدگی زیستشناختی، که زنشدگی بهمثابه موقعیتی در برابر قدرت. موقعیت کسی که همواره باید دیگری را راضی نگه دارد، همواره باید در خدمت دیگری باشد.
فرهنگ این موقعیت را از آن زنان میداند: درککننده، همدل، فداکار، پیوسته در پی خشنودسازی.
و پسری که این الگو را در خود پرورانده، چه بخواهد چه نخواهد، به این جایگاه رانده میشود. بودنش در گرو فهمیدن است، ارزشش به اندازه همدلیاش.
بسیارند درمانگرانی که کارشان را دوست دارند. اما آنچه «درک دیگری» مینامند، اگر از حد بگذرد، دیگر درک نیست.
فهمیدن به قیمت ناپدیدشدن خود، خشونتی است علیه خویشتن.
این درک اضافی، این خود را به جای دیگری گذاشتنِ افراطی، نه همدلی که نقابی است بر چهره خشونت.
همدلی واقعی مرزها را پاس میدارد، درک حقیقی فاصله را فرو نمیگذارد.
و در پایان، به تناقضی میرسیم که شاید کلید معماست: درونیترین هسته این پزشک، آنچه او را میسازد و میجنباند، در جایی بیرون از او قرار دارد. نفرتش از بیماران، که گمان میکند از اعماق وجودش برمیخیزد، در واقع از بیرون بر او تحمیل شده. از دیگریای که انتظار شفا دارد، از دیگریای که او را موظف به خوب بودن کرده، از دیگریای که هرگز راضی نمیشود.
[1] . هیات علمی گروه روان-شناسی ، محقق بالینی در حوزه روانکاوی، زبانشناسی و فلسفه
- ۰۴/۱۱/۳۰
